یک تجربه...

انسان زمانی که با کسی از جنس خودش آشنا میشود میتوان گفت بُعد دیگری از زندگی را تجربه میکند و دریچه ای نو برویش گشوده شده است...

حساس تر میشود، پر توقع تر میشود، زود رنج و دل نازک و گاهی جسور و پرخاشگر

گاهی وقتها میتوان به لبخندی دنیایی را به کسی بخشید و با اخمی زندگی را از او دریغ کرد

مرزهای بین دو انسانی که زندگیشان را به هم درآمیخته اند گاهی باریک تر از مویی میشود و گاهی اینقدر شرایط وخیم و حساس میشود که به سادگی میتواند کاخ زیبای دوستی دو نفره را سرنگون کند

درک ما از اتفاقاتی که در جریان است تاثیر زیادی بر نحوه تصمیم گیری ما در شرایط مختلف دارد و همچنین آینده نگری و دریافت این نکته که "این شرایط همیشگی نیست و این فقط یه جریان موقت است"

چند روز پیش در اثر اختلاف ساده و بچگانه ای جدلی سخت داشتم و میدانم شرایط چگونه بود و چه شد و چه کرد اما تنها چیزی که با همه ناراحتی و دلخوری در نظر داشتم این بود که این شرایط موقتی است و میگذرد

حاضر نیستم به خاطر هر مشکلی رابطه من مکدر شود و نمیگذارم چیزی را که به سختی به دست آورده ام به راحتی و با یک دلخوری از دست بدهم

در لحظات پر تنش بحث دو نفر، مرز بین ماندن و رفتن از مو هم باریک تر است، اگر بتوانیم در این مواقع به یاد بیاوریم که این شرایط موقتی است، خواهیم توانست رابطه ها را از این تنش ها نجات دهیم و به شرایط قبل بازگردانیم

و یک حکایت کوتاه:

نقل است روزی پادشاهی بوده که خدمتکاری دلسوز و وفادار می داشته

روزی شاه و خدمتکار از صحرایی میگذشتند، شاه هندوانه ای به همراه داشت و به خدمتکار دستور میدهد که جایی بنشینند و استراحتی کنند

شاه به پاس تشکر از زحمات صادقانه خدمتکارش در طی این سالها هندوانه را بریده و برش اول را به خدمتکار تعارف میکند

خدمتکار از شاه جویای حکمت کار میشود و شاه در پاسخ میگوید که تو در تمام این مدت که نزد من بودی بسیار به من محبت داشتی

به همین خاطر میخواهم از تو قدر دانی کنم و برش اول این هندوانه شیرین را به تو بدهم

خدمتکار آن را میپذیرد و با ولع تمام میخورد، شاه از دیدن اشتهای خدمتکار خشنود میشود و بازهم برش دیگری به او میدهد و مرد با اشتهای تمام میل میکند

پس از آن شاه تصمیم میگیرد که خودش هم برشی را بخورد تا بداند این هندوانه چیست که خدمتکارش اینچنین با لذت میخورد

همین که شاه هندوانه را به دهان میبرد متوجه تلخی شدید آن میشود و همه آن را تف میکند

با تعجب رو به خدمتکار کرده و میپرسد: چطور این هندوانه تلخ را اینچنین با ولع میخوری و تشکر هم میکنی؟

خدمتکار که مرد دانا و فهمیده ای بود در پاسخ میگوید:در تمام این سالها هر چه از شما به من رسیده شیرینی لطف شما و بوده و بس، اینک پس از سالها تنها یک بار شما طعم تلخی را ناخواسته و از روی خیر خواهی به من چشانده اید و چون از دست شماست باز هم برای من همان شیرینی را دارد...

اگر همه ما مثل این خدمتکار مهربان و خوش قلب فکر کنیم هرگز روابط ما به این سادگی از هم نمیپاشد و بنیان دوستی ها محکم و استوار باقی می ماند.

 


/ 1 نظر / 10 بازدید
فروغ

و این شرایط موقتی می تواند با یک نگاه گرم و یک لبخند، به سادگی بگذرد. دوست خوبم در حکایت ما، آن پادشاه مهربان تو بودی. اما ببخش که من نتوانستم همانند آن خدمتکار فداکار باشم. اما از این پس بیشتر مراقب خواهیم بود. و تلخ ترین برش های هندوانه را برای هم و با هم شیرین خواهیم کرد. به امید همه روزهایی قشنگی که در انتظار ماست....